تبليغاتX
کف اقیانوس - قصه (فصل دوم )
همیشه از بالا به اقیانوس نگا ه نکن از این پایینم بالا قشنگه
 قصه (فصل دوم )

همون طور که قول داده بودم می خواهم داستان خواستگاری رو براتون تعریف کنم .

صبح بود پریسا از خواب بیدار شد دید پسرک مسیج داده که امروز میتونی بیای خونه

ما ؟ پریسا هم جواب داد باید ببینم چی میشه و پرسید مگه کسی خونتون نیست؟

پسرک جواب داد نه رفتن بیرون.پریسا که یادش اومد امروز مادرش می خواد بره

استقبال خواهرش(خاله پریسا) که از مکه اومده برای پسرک نوشت من می تونم بیام

پسرک خوشحال شد و رفت دوش گرفت و حسابی به خودش رسید .خونه را

تمیز کرد و میوه خرید دیگه خودشو حسابی آماده کرده بود که از شاهزاده ی

قلبش پذیرایی کنه.پریسا اون روز دانشگاه کلاس داشت.مامانش همیشه اونو میرسوند

واسه همینم آماده شد و با مامانش رفت دانشگاه از ماشین پیاده شد و رفت تو دانشگاه

و منتظر شد که مامانش از اون اطراف دورشه.وقتی مطمئن شد که مادرش رفته

بود بیرون و ماشین گرفتو  به سمت خونه پسرک راه افتاد .دینگ دینگ در زد پسرک 6 متر

پرید هوا با دست پاچگی درو باز کرد.(اگه جنبه نداری نخوان ادامه داستانو)

دست دادن پسر دختر رو به داخل خونه دعوت کرد مثل همیشه همو بقل کردن

همون اول هر دو از خوشحالی بغض کردن. در همون حالت که همو بقل کرده بودن

پسر دختر رو از زمین بلند کرد و بردش رو کاناپه نشوندش و رفت و با شربت برگشت

در کنار هم نشستن دستای همو گرفتن و شروع به حرف زدن کردن هر ازگاهی

بوسه از هم میگرفتن و هم را در آغوش می گرفتن یک آن« نگاه ها در هم گره خورد

دختر نتوانست خودرا نگاه دارد و پسر را در آغوش کشید و شروع به گریه کرد پسرک هم

شروع به گریه کرد دقایقی به اشک سپری شد پسر با لحن بچگانه ای گفت:بس کن

انگار ی سختی ها داره تموم می شه.و از جیبش یک جعبه ی مخملی سیاه رنگ

که رویش نقش و نگاری داشت در آورد و اشاره به پریسا کرد که چشمانت را ببند

دست پریسا را بوسید و انگشتری از درون جعبه در آورد و داخل انگشت پریسا کرد.

دخترک ذوق زده شد .پسرک گفت می خواهم هفته ی دیگه بیام خواستگاری

پریسا از خوشحالی زد زیر گریه و دوباره پسر را در آغوش کشید برای اولین بار دخترک

دست پسر را بوسید در همین حال پسر پریسا را نوازش می کرد و او را آرام میکرد .

پسر دستش را دور کمر دختر حلقه کرد و او را بلند کرد  و او را به اتاق خواب برد

در را هم پشت سرش بست.فقط از پشت در صدا دوست داشتن می آمد

.بعد از چند ساعت استراحت

و خواب پسر دخترک را بلند کرد تا ناهاری که از بیرون سفارش داده بودند بخورند

.دختر زنگی به مادرش زد و گفت من امروز تا عصر کلاس دارم نگرانم نشید

.بعد از مادر خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد

بعد هم شروع به خودن نهار کردن به گونه ای که دل هر بیننده ای را به یاد عشق

می انداخت .پسر پس از هر بار خوردن لقمه ای بوسه ای بر لبان

پریسا می زد.ساعت حدودن 4بود پریسا گفت کم کم من برم پسرک گفت خودتو دیدی

پریسا رفت جلوی آینه دید قیافهاش خیلی به هم ریخته شده و هر بیننده ای متوجه میشود

که کسی او را بوسه باران کرده پس به این نتیجه رسید که باید برود دوش بگیرد

سریع رفت داخل حمام پسر هم با پرویی تمام رفت تو پعد ار ده دقیقه آمدن بیرون و شروع

به حاظر شدن کردن.پسر پریسا را به خانه اش رساند و یک روز عاشقانه رو به پایان بردو

تا روز خواستگاری شد و پسر به همراه خانواده به خانه پریسا رفت.این دو فقط به هم نگاه

می کردندو زیر چشمی می خندیدند مثل 2 تا خنگ.بقیه حرف می زدند

تا بالاخره نوبت چایی شد و دیگه همه چی بین پدر هی تموم شد و به پریسا و آقا داماد اجازه

دادن که با هم صحبت کنن.رفتن داخل اتاقی در را هم بستند و پسر تا برگشت

داغی لبان پریسا را حس کرد.پسر پریسا را ار خود جدا کرد و گفت :الان یک نفر بیاد تو

بد بختیم.پریسا گفت هنوز باورم نمی شه اومدی خواستگاری .پسر گفت

یک بارم که 2نفر بهم می رسن  تو باور نکن دیگه هیچی یعد از دقایقی اومدن بیرون و دختر

در همان جا بله را گفت.دیگه دیگه .

امیدوارم خوشتون امده باشه

(پایان فصل دوم )

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 
 
بالا