کف کفشاهای مان دل تنگه دلمان اند
خسته از اشک های که از چشمانمون روی زمین می افتند و ما لگدشون میکنیم
جنگل خسته است که ما درختارو می بریم
که واسه خودمون دستمال کاغذی درست کنیم و با هاش اشکاومنو
پاک کنیم تو خیابون همه دارن اشک میریزن دقت کن
آره پس بیا درد و دلاتو به من بگو شب که خاستی بخوابی
چون من درچه ی قلبم گشاد شده همه ی درداتو به من بده
نترس ما خراب رفیقیم توکه مارو عاشق خودت
کردی ...
|
+| نوشته شده توسط
دانیال در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
|