داشتم از مدرسه می آمدم خونه از تو برف صدای ناله می آمد ولی من بی نفاوت بودم
تصمیم گرفتم برم ببین صدای چی ؟ دیدم دختری در اثر سرما توان راه رفتن ندارد و روی برف ها
افتاده من برف ها را از روی صورتش زدم کنار چشماشو که باز کرد تو چشماش گرمایی
حس کردم که تمام بدنم رو گرما فرا گرفت تاله کنان میگفت کمک.من هم بهش گفتن نترس
من اینجام انگار آروم شده بود لباسمو در آوردم انداخت روش کم کم داشت به هوش می آمد
با آرامی خواستی بلندش کردم بردمش به سمت خانه. خومه هم سرد بود شومینه
روشن کردم
وسعی کردم دخترک را گرم کنم لباس های خیسش را در آوردم
آرام آرام حالش بهتر شد شب کنار شومینه خابوندمش و بالا سرش خوابم برد
صبح از خواب بیدار شدم بقیش برا تو
|
+| نوشته شده توسط
دانیال در پنجشنبه پنجم مهر 1386
|