یکی بود یکی نبود
داستان ما از این جا شروع میشه که یک نی نی بوده
این نی نی ما احساس می کنه یکی داره سرشو میکشه بعد یک کم
ذوق زده میشه که می خواهد یک دنیای جدید ببینه اما خبر نداره چه
قدر این دنیا بده.بالاخره با اولین ضربه ی آقای دکتر اولین گریه اش رو میکنه
چون آقای دکتر با نامردی زد تو پشتش .
این نی نی دختر بود. مامان و باباش این کوچولو را شبیه یک پری میدیدند و با چشماش
آدمو جادو میکنه پس اسمشو گذاشتن (پریسا به معنی جادوگر).
اون روزا فقط شیر می خورد و می خوابید و دستشویی میکرد.
با خودش می گفت چرا روزا این قدر تکراری هستن من باید به فکر دوست باشم
با این امید و آرزوها بزرگ شد زندگی میکرد .
یهو دید شده ۱۶ سالش اما هنوزم کسی رو پیدا نکرده که
واقعا" از ته قلب دوسش داشته باشه که از تنهایی در بیاد .
روزها می گذشت و می گذشت (از اینجا به بعد زیر ۱۸ سال نخوانن)
تا یک روز که بارون می اومد و هوا هم سرد بود. تو کوچه
در حال قدم زدن بود که دید یک پسری خوشتیپ خوشگل مثل خودش
خورده زمین و کسی نیست کمکش کنه(راستش بار اول که با هم رفتیم بیرون خوردم زمین
گفتم اینم تو داستانم بیارم.نقل قول از دوستم) رفت کمکش کنه(فردین باز در بیاره)
اما پسره خیلی خجالت کشید
که یک دختر اومده کمکش کنه(آره جون عمه ات من اگه من اونجا بودم ۱خجالت نشونش
میداد یک متر) دختر خواست کمکش کنه پاشه خودش بلند شد اما
اونقدر درد کشید نتونست طاقت بیاره 2باره افتاد زمین
دختر دید این خجالت کشیده به رو خودش نیاورد و زیر بال وپر پسر رو گرفت و کمکش کرد
در همین کمک کردنا نگاهشون به هم دوخته شده بود پسر با دیدن پشمای پریسا
جادو شد (خدایش چشای عجیبی داشت نقل قول)پسرک حرفی نزد.
پریسا تا دم در خونه پسره کمکش کرد.پسر تشکر کرد و از هم جدا
شدن .
فردای آن روز دختر داشت از مدرسه برمی گشت دو باره پسر رو دید.
التماس درون چشمان
هر دودرخشان بود.
اما هیچ کدوم حرفی نزدن.آنها هر روز همو می دیدن و آتیش عشق سوزانده
تر میشد طوری که از چشاشون عشق و میشد خوند.
تا این که 1 روز هر دو تایی تصمیم گرفتن برن جلو
و حرف دلشون رو بزنن.بعد از مدرسه چون
میدونستن همو میبینن و می خواستن حرف دلشون رو بزنن (آخه عاشق شدن)سر خیابون به هم
رسیدن هر جفتشون با هم شروع به حرف زدن کردن .
دو باره بین اون ها سکوت شد و از هم خجالت کشیدن و با سرعت از هم دور شدن.
روز بعد دو باره همین تصمیم رو گرفتن و به خودشون قول دادنکه دیگه مثل عنکبوت
از هم فرار نکنن. همون جای همیشگی همو دیدن این دفع دختر شروع کرد به صحبت کردن
(این داستان رو یک بار نوشتم ولی تو خواب.من آدم خوشبختیم چون هم میتونم خوابام رو
عملی کنم هم آرزو هام رو.فکر کنم تو هم بتونی امتحاش مجانی .نقل قول)
پریسا با لحن تندی گفت:تو خجالت نمی کشی منو عاشق خودت کردی آواره کردی
بعد نمی یای
با هم باشیمو با هم حرف بزنیم من باید بیام بهت بگم.فکر کنم من باید بیام خواستگاریت!!!!!!
پسر به پت پته افتاد و شروع به حرف زدن کرد.(ترسش ریخته بچم)
دختر کل زندگیشو برای پسر تعریف کردو گفتش من خیلی تنها هستم. پسر هم از زندگی و
روزهایش و چگونه با عشق پریسا زندگی میکرده تعریف کرد.
آنها عاشق هم بودن و روز ها مثل برق سپری شد پسر 27 ساله داشت و
درسش تموم شد.واسه خودش کارو کاسبی راه انداخته بود(تو این مدت اونها با هم ندار شده
بودن.به هم عادت کرده بودن) پریسا هم درسش تموم شد
و حالا یک خانوم مهندس جا افتاده شده بود. تو این مدت پریسا
بالاخره یک روز تصمیم گرفت به مادرش جریان رو بگه. مادر دختر میدونست اما
بروش نمی آورد و وقتی دید دخترش اومده و کل ماجرا رو یراش تعریف کرده
خوشحال شد و سریع به پدر پریسا اطلاع داد.
پدر پریسا خانواده پسر را می شناخت خشنود شداز ای وسلط چون خانواده پسر
هم مثل خانوادهدختر سر شناس بودن.پدر پریسا به پدر اون پسر
(اسم پسر رو نمگم آخه گفته اسمشو تو داستان نبرم)جریان گفت پدر کمی ناراحت شد
ولی بدش هم نمی آمد که پسر رو تو لباس دامادی ببینه بالاخره اینا رفتن خونه بخت.(داستان
خواستگاری و اینا رو تو فصل بعد می گم)شب اول تموم شد بله آقا پسر و پریسا خوشحال تو
خونشون آقا پسر یکم حرفای نگفته داشت که می خواست بزنه. پریسا رو صدا کرد تا بیاد و
بشینه و به حرفاش گوش بده.می خواست بگه چقدر دوسش داره
گفت:میدونی ما چقدر تفاهم داریم پریسا گفت نه چقدر؟
اونقدر که از بچگی مامانوم لباسامونوتو یک آفتاب پهن میکردن
اونقدر که هر جفتمون وقتی به دنیا اومدی با ضربه نامردی دکتر گریه کردیم.
دیگه آسمون و زمین و به خودش و عشقش چسبوند و
آخرش هم برای ماه عسل یک بلیط برای یک مسافرت دریایی رو به
پرسا نشون داد و پریسا خودشو
انداخت تو بقل پسره .
پایان فصل اول
(این داستان به سفارش یک دوست نوشته شده)نظر بدین تا داستان هارو زود تر بنویسم