با پاهای پیاده
قلمی خشکیده را در دست می گیرم
روبرویم کاغذی سفید است
اینک در سطر به سطر این کاغذ شروع به دویدن می کنم
از دست کسانی که صورت های سیمانی دارند
از کسانی که خشت های خانه ها را زیر پا میشکافند
از کسانی که آتشم میزنند
از کسانی که سایه های بزرگی دارند ولی درون این سیاهی
هیچ شقایقی پشت هیچ درختی نیست
کسانی که می سوزانند
و به آدم می گویند آری تو تنهایی
دلم را شکستند
فراری که نفس نفس زدن در آن غریبی می آورد
و دویدن
فراری رو به سقوط
فراری رو به ندامت
فراری از دست کسانی که سفیدس کاغذ را با جای پاهاشان که
جوهری است
چرک آلود کی کنند مثل بغضی نشکسته
من در آخرین سطر این کاغذم
رو برویم پرتگاهی است پشت سرم استگاهیست
تا بی نهایت پشیمانی پر از تلخی حقیقت
اما چاره نیست باز هم فرار می کنم و از پرتگاه خواهم
پرید
شاید پرواز پایان راه است
|
+| نوشته شده توسط
دانیال در پنجشنبه یکم اسفند 1387
|