تبليغاتX
کف اقیانوس
همیشه از بالا به اقیانوس نگا ه نکن از این پایینم بالا قشنگه
 
dg shba male to bashe

dg ruzam zire paye to bashe

khodamam fadaye arhaye muhaye to bashe

dastamam deraz besuye to bashe

sedamam bekhune ta khare negat beshe

cheshamam ghorbune negahaye to bashe

labamam eltmase dune dune pahaye to bashe

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه چهارم مرداد 1388  |
 salam
dg hata sedaye gonjeshkaye baghe malakut az cheshaye dar nemiyad

khande ru labhaye man ba sedaye barun bad miyad

dg az begu magu khaste shodam

man az un cheshmaye tar khaste shodam

key bayad beram be un saraaaa

in 2nya hamash male shoma

man ke chizi nadaram ke ba khodam bebaram

shomaha darin az 2nya yadegar

ruzegare vahshiye mardome ma

shabihe derakhte boride mimune yadegar

zendegi va gonahash moghadase

nafe maha adama hamash havase

zendegi az jolo vasam ghafase

ama he shoma mardome poch

migin in 2nya lezateeeee

nemidoonam ke koja sar khaham dad

ama behar ke shava ravaneye diyare yar

maghsadam shode 1 moradab

hadaf shode khordane gushet moradar

hamatun mesle hamin

hamatun ahle 2rugho hemaghatin

man ke moradam to in abe lajan

to boro be un 2nuyaye ghashng

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه چهارم مرداد 1388  |
 کثیف ترین نفس ها کثیف ترین قسم ها کثیف ترین آدم ها
دیگر کف اقیاموس پاک نیست

مردمی نا اهل

باریختن آشغال های وجودی خود

با آشکار ساختن درون خود

با نا مردی

پستی  نشان دادن

کف اقیانوس را به زباله دان بخشش کارهای

نا پسندی خود تبدیل کردند 

و با بهانه هایی از ترس وجدان خود

اجازه انجام هر کاری را به خود می دهند

گویی حرف ها را از پست ترین نقاط وجود خود می زنند

می گوییند :ببخش آشغال های ما را ای دریا

ای اقیانوس

تو بزرگ هستی ببخش اما نمی دانند دریای خود را کثیف می کنند

نمی دانند طبیعتی از جنس حیات خود را در هم می شکنند

و تا کی اقیانوس باز هم میبخشد؟

شاید تا روز مرگش

شاید تا آن طوفان

و شاید با همین آخرین زباله

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388  |
 رفتن
کاش می شد رفتن را تجربه کرد

کاش می شد این احساس را درک کرد

رفتن

 و کسی پشت سرت التماس ماندن بکند

با هر قدمت  تنهایی را جدا کنی از خود

به شکیبایی برسسی

به کمالی که

به  آب را گل نکنم

به کمال حافظ- نیما- سهراب-شاملو

ده ها و ده ها آواز گریه

بدون عشق اما مجنون

پر از سکوت اما درون بین

بی رمق اما خواب آلود

زمان رو به سقوط

اما من رو به طلوع آری

طلاوعی دم غروب

غروب در اصل طلوعی برای من است

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 تنم خسته است از گذشت
با پاهای پیاده

قلمی خشکیده را در دست می گیرم

روبرویم کاغذی سفید است

اینک در سطر به سطر این کاغذ شروع به دویدن می کنم

از دست کسانی که صورت های سیمانی دارند

از کسانی که خشت های خانه ها را زیر پا میشکافند

از کسانی که آتشم میزنند

از کسانی که سایه های بزرگی دارند ولی درون این سیاهی

هیچ شقایقی پشت هیچ درختی نیست

کسانی که می سوزانند

و به آدم می گویند آری تو تنهایی

دلم را شکستند

فراری که نفس نفس زدن در آن غریبی می آورد

و دویدن

فراری رو به سقوط

فراری رو به ندامت

فراری از دست کسانی که سفیدس کاغذ را با جای پاهاشان که

جوهری است

چرک آلود کی کنند مثل بغضی نشکسته

من در آخرین سطر این کاغذم

رو برویم پرتگاهی است پشت سرم استگاهیست

تا بی نهایت پشیمانی پر از تلخی حقیقت

اما چاره نیست باز هم فرار می کنم و از پرتگاه خواهم

پرید

شاید پرواز پایان راه است

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 ای آشنای همیشه رها شد در باد
تمی توانم گریه کنم 

می خندم 

شاد و شیرین 

سالم و بی باک 

عاشق و دیوانه 

عاشق سوختن پروانه ای با شعله شمع 

ان امید اما قوی 

نا آرام اما صبور 

در انتظار جرقه های انفجاری 

پیشرفت های ارتجایی 

دنبال تو هستم تمام عمر اما تو همچون کودکی در حال فراری 


|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 آرومم کن حتی واسه 10 تایی که تو بچگی بلد بودی
دیگه واقعا خسته شدم 

از اینکه هر روز با اتفاقات تلخ  که نشون از بی مسئولیتی یک نفر باشه 

چقدر بهش بگم اما درک نکنه 

چقدر از زجر دادن من لذت میبره خدا میدونه 

احساس تنهایی می کنم 

اون خودش می دونه کاراش اشتباه 

اما بازم انجام می ده 

ای کاش میشد اون چیزایی که تو سینم بتونم تو این جمله ها بریزم بیرون 

ولی نمشه 

هیچ چاره ای نیست هیچ کس نیست که به دادت برسه 

با هر کی باشی می کنه چاه دورنگی زیر پات 

کاش میشد عوضش کنم کاش میشد بفهمه 

خیلی وقتا کاریی که میتونه واسه من بکنه نمیکنه 

دیدنم  

آروم کردنم 

...

خیلی بی لیاقتی 

من حق ندارم این حرفو بزنم چون هیچی من بهش ندادم همه چیزارو 

خدا داد  اما کاش تا قبل از این که خدا همه چیز و بگیره ازش لیاقت پیدا کنه 

من واسش دعا میکنم هر وقت چیزی میگی بهش با ببخشید 

تمومش میکنه اما به خودش دوباره خیانت میکنه

|+| نوشته شده توسط دانیال در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 نیاز شیشه به سنگ
دست ها نیاز به داشتن هم دارند.

شب ها نیاز به داشتن سکوت و ستاره ها دارند.

لب های بسته نیاز به داشتن سینه ای شناور در خون دارند.

بسترهای عبدی ما انسان ها نیاز به داشتن سنگ لحد دارند.

چشم ها  نیاز به دیدن خیانت دارند.

سال ها.ماه ها.روز ها نیاز به شمرده شدن دارند.

قلب ها نیاز به زیر پا له شدن دارند.

روح ها نیاز به رنده شدن دارند.

آیا ما قطرات باران نیاز به دریا شدن نداریم ؟

|+| نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
 دلا پاییزه

وقتی که مثل شراب مست مستم میکنی

 عاشق عشق می شم ( می ) پرستم میکنی

وقتی که به من میگی جون من بسته به جونت   

منو آروم میکنه اووون صدای مهربونت

نمی دونم که چرا دوباره دیونه می شی

خرابو   ویرونه میشی

گفتی که  داغون  نمی شم

 ابری و گریون نمی شم

وای ی ی ی ی

نمی دونم که چرا دوباره دیوونه می شی

 دوباره دیوونه می شم

دل غمگین منو باز تو آروم میکنی

می شکنه طلسم غم

آخه جادوم می کنی آخه جاوم می کنی

وقتی که تو( بد) می شی 

 باز می بینم     دنیا رو سرم خرابه

می بینم که باز دارم     دغ     میکنم

همه چیزم نقش بر آب

اما تا می خوام برم گریه کنون

سر به دیوارا بکوبم  باز به دادم  می رسی

به من میگی

عشقمی تو خوبه خوبم

باز می گم عزیز من پا رو قلبم نمیذاری

مهربون با منو اشکمو در نمییاره

 

        تقدیم به کسی که به خاطر عشق از تن میگذرد

                    

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 آرامش
می دونی چه حالی میده

همین الان کنار ساحل داری پرواز می کنی با دست

مهربون آفتاب نوازش میشی میری کنار ساحل دستاشو میگیری

رو ماسه ها که مانند یاقوت هایی که زیر پاهاتن راه میری

خورشید

گرمایی تن نواز آره بوی موج ها بهت اوج میده صداشون قدرت تفکر و تعقل

 موجها در التماس پاهات که ببوسنشون ببین خدا چه کرده

این زندگی است نقطه

|+| نوشته شده توسط دانیال در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 قصه (فصل دوم )

همون طور که قول داده بودم می خواهم داستان خواستگاری رو براتون تعریف کنم .

صبح بود پریسا از خواب بیدار شد دید پسرک مسیج داده که امروز میتونی بیای خونه

ما ؟ پریسا هم جواب داد باید ببینم چی میشه و پرسید مگه کسی خونتون نیست؟

پسرک جواب داد نه رفتن بیرون.پریسا که یادش اومد امروز مادرش می خواد بره

استقبال خواهرش(خاله پریسا) که از مکه اومده برای پسرک نوشت من می تونم بیام

پسرک خوشحال شد و رفت دوش گرفت و حسابی به خودش رسید .خونه را

تمیز کرد و میوه خرید دیگه خودشو حسابی آماده کرده بود که از شاهزاده ی

قلبش پذیرایی کنه.پریسا اون روز دانشگاه کلاس داشت.مامانش همیشه اونو میرسوند

واسه همینم آماده شد و با مامانش رفت دانشگاه از ماشین پیاده شد و رفت تو دانشگاه

و منتظر شد که مامانش از اون اطراف دورشه.وقتی مطمئن شد که مادرش رفته

بود بیرون و ماشین گرفتو  به سمت خونه پسرک راه افتاد .دینگ دینگ در زد پسرک 6 متر

پرید هوا با دست پاچگی درو باز کرد.(اگه جنبه نداری نخوان ادامه داستانو)

دست دادن پسر دختر رو به داخل خونه دعوت کرد مثل همیشه همو بقل کردن

همون اول هر دو از خوشحالی بغض کردن. در همون حالت که همو بقل کرده بودن

پسر دختر رو از زمین بلند کرد و بردش رو کاناپه نشوندش و رفت و با شربت برگشت

در کنار هم نشستن دستای همو گرفتن و شروع به حرف زدن کردن هر ازگاهی

بوسه از هم میگرفتن و هم را در آغوش می گرفتن یک آن« نگاه ها در هم گره خورد

دختر نتوانست خودرا نگاه دارد و پسر را در آغوش کشید و شروع به گریه کرد پسرک هم

شروع به گریه کرد دقایقی به اشک سپری شد پسر با لحن بچگانه ای گفت:بس کن

انگار ی سختی ها داره تموم می شه.و از جیبش یک جعبه ی مخملی سیاه رنگ

که رویش نقش و نگاری داشت در آورد و اشاره به پریسا کرد که چشمانت را ببند

دست پریسا را بوسید و انگشتری از درون جعبه در آورد و داخل انگشت پریسا کرد.

دخترک ذوق زده شد .پسرک گفت می خواهم هفته ی دیگه بیام خواستگاری

پریسا از خوشحالی زد زیر گریه و دوباره پسر را در آغوش کشید برای اولین بار دخترک

دست پسر را بوسید در همین حال پسر پریسا را نوازش می کرد و او را آرام میکرد .

پسر دستش را دور کمر دختر حلقه کرد و او را بلند کرد  و او را به اتاق خواب برد

در را هم پشت سرش بست.فقط از پشت در صدا دوست داشتن می آمد

.بعد از چند ساعت استراحت

و خواب پسر دخترک را بلند کرد تا ناهاری که از بیرون سفارش داده بودند بخورند

.دختر زنگی به مادرش زد و گفت من امروز تا عصر کلاس دارم نگرانم نشید

.بعد از مادر خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد

بعد هم شروع به خودن نهار کردن به گونه ای که دل هر بیننده ای را به یاد عشق

می انداخت .پسر پس از هر بار خوردن لقمه ای بوسه ای بر لبان

پریسا می زد.ساعت حدودن 4بود پریسا گفت کم کم من برم پسرک گفت خودتو دیدی

پریسا رفت جلوی آینه دید قیافهاش خیلی به هم ریخته شده و هر بیننده ای متوجه میشود

که کسی او را بوسه باران کرده پس به این نتیجه رسید که باید برود دوش بگیرد

سریع رفت داخل حمام پسر هم با پرویی تمام رفت تو پعد ار ده دقیقه آمدن بیرون و شروع

به حاظر شدن کردن.پسر پریسا را به خانه اش رساند و یک روز عاشقانه رو به پایان بردو

تا روز خواستگاری شد و پسر به همراه خانواده به خانه پریسا رفت.این دو فقط به هم نگاه

می کردندو زیر چشمی می خندیدند مثل 2 تا خنگ.بقیه حرف می زدند

تا بالاخره نوبت چایی شد و دیگه همه چی بین پدر هی تموم شد و به پریسا و آقا داماد اجازه

دادن که با هم صحبت کنن.رفتن داخل اتاقی در را هم بستند و پسر تا برگشت

داغی لبان پریسا را حس کرد.پسر پریسا را ار خود جدا کرد و گفت :الان یک نفر بیاد تو

بد بختیم.پریسا گفت هنوز باورم نمی شه اومدی خواستگاری .پسر گفت

یک بارم که 2نفر بهم می رسن  تو باور نکن دیگه هیچی یعد از دقایقی اومدن بیرون و دختر

در همان جا بله را گفت.دیگه دیگه .

امیدوارم خوشتون امده باشه

(پایان فصل دوم )

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 قصه (فصل اول)

یکی بود یکی نبود

داستان ما از این جا شروع میشه که یک نی نی بوده

این نی نی ما احساس می کنه یکی داره سرشو میکشه بعد یک کم

ذوق زده میشه که می خواهد یک دنیای جدید ببینه اما خبر نداره چه

قدر این دنیا بده.بالاخره با اولین ضربه ی آقای دکتر اولین گریه اش رو میکنه

 چون آقای دکتر با نامردی زد تو پشتش .

این نی نی دختر بود. مامان و باباش  این کوچولو را شبیه یک پری میدیدند و با چشماش

آدمو جادو میکنه پس اسمشو گذاشتن (پریسا به معنی جادوگر).

اون روزا  فقط  شیر می خورد و می خوابید  و دستشویی میکرد.

با خودش می گفت چرا روزا این قدر تکراری هستن من باید به فکر دوست باشم

با این امید و آرزوها بزرگ شد زندگی میکرد .

یهو دید شده ۱۶ سالش اما هنوزم  کسی رو پیدا نکرده که

 واقعا" از ته قلب دوسش داشته باشه که از تنهایی در بیاد .

روزها می گذشت و می گذشت  (از اینجا به بعد زیر ۱۸ سال نخوانن)

تا یک روز که بارون می اومد و هوا هم سرد بود. تو کوچه 

در حال قدم زدن بود  که دید یک پسری خوشتیپ خوشگل مثل خودش

خورده زمین و کسی نیست کمکش کنه(راستش بار اول که با هم رفتیم بیرون خوردم زمین

گفتم اینم تو داستانم بیارم.نقل قول از دوستم) رفت کمکش کنه(فردین باز در بیاره)

 اما پسره خیلی خجالت کشید       

که یک دختر اومده کمکش کنه(آره جون عمه ات من اگه من اونجا بودم ۱خجالت نشونش

میداد یک متر) دختر خواست کمکش کنه پاشه خودش بلند شد اما

اونقدر درد کشید نتونست طاقت بیاره 2باره افتاد زمین

دختر دید این خجالت کشیده به رو خودش نیاورد و زیر بال وپر پسر رو گرفت و کمکش کرد

در همین کمک کردنا نگاهشون به هم دوخته شده بود  پسر با دیدن پشمای پریسا

جادو شد (خدایش چشای عجیبی داشت نقل قول)پسرک حرفی نزد.

پریسا تا دم در خونه پسره کمکش کرد.پسر تشکر کرد و از هم جدا

شدن .

فردای آن روز دختر داشت از مدرسه برمی گشت دو باره پسر رو دید.

 التماس درون چشمان

هر دودرخشان بود.

اما هیچ کدوم حرفی نزدن.آنها هر روز همو می دیدن و آتیش عشق سوزانده

تر میشد طوری که از چشاشون عشق و میشد خوند.

تا این که 1 روز هر دو تایی تصمیم گرفتن برن جلو

و حرف دلشون رو بزنن.بعد از مدرسه چون

میدونستن همو میبینن و می خواستن حرف دلشون رو بزنن (آخه عاشق شدن)سر خیابون به هم

رسیدن هر جفتشون با هم  شروع به حرف زدن کردن .

دو باره بین اون ها سکوت شد و از هم خجالت کشیدن و با سرعت از هم دور شدن. 

روز بعد دو باره همین تصمیم رو گرفتن و به خودشون قول دادنکه دیگه مثل عنکبوت

از هم فرار نکنن. همون جای همیشگی همو دیدن این دفع دختر شروع کرد به صحبت کردن

(این داستان رو یک بار نوشتم  ولی تو خواب.من آدم خوشبختیم چون هم میتونم خوابام رو

عملی کنم هم آرزو هام رو.فکر کنم تو هم بتونی امتحاش مجانی .نقل قول)

پریسا با لحن تندی گفت:تو خجالت نمی کشی منو عاشق خودت کردی آواره کردی

 بعد نمی یای

با هم باشیمو با هم حرف بزنیم  من باید بیام بهت بگم.فکر کنم من باید بیام خواستگاریت!!!!!!

پسر به پت پته افتاد و شروع به حرف زدن کرد.(ترسش ریخته بچم) 

دختر کل زندگیشو برای پسر تعریف کردو گفتش من خیلی تنها هستم. پسر هم از زندگی و

روزهایش و چگونه با عشق پریسا زندگی میکرده تعریف کرد.

آنها عاشق هم بودن و روز ها مثل برق سپری شد پسر 27 ساله داشت و

درسش تموم شد.واسه خودش کارو کاسبی راه انداخته بود(تو این مدت اونها با هم ندار شده

بودن.به هم عادت کرده بودن) پریسا هم درسش تموم شد

و حالا یک خانوم مهندس جا افتاده شده بود. تو این مدت پریسا

 بالاخره یک روز تصمیم گرفت به مادرش جریان رو بگه. مادر دختر میدونست اما 

بروش نمی آورد و وقتی دید دخترش اومده و کل ماجرا رو یراش تعریف کرده

خوشحال شد و سریع به پدر پریسا اطلاع داد. 

پدر پریسا خانواده  پسر را می شناخت خشنود شداز ای وسلط چون خانواده پسر

 هم مثل خانوادهدختر سر شناس بودن.پدر پریسا به پدر اون پسر

(اسم پسر رو نمگم آخه گفته اسمشو تو داستان نبرم)جریان گفت پدر کمی ناراحت شد

 ولی بدش هم نمی آمد که پسر رو تو لباس دامادی ببینه بالاخره اینا رفتن خونه بخت.(داستان

خواستگاری و اینا رو تو فصل بعد می گم)شب اول تموم شد بله آقا پسر و پریسا خوشحال تو

 خونشون آقا پسر یکم حرفای نگفته داشت که می خواست بزنه. پریسا رو صدا کرد تا بیاد و

 بشینه و به حرفاش گوش بده.می خواست بگه چقدر دوسش داره

گفت:میدونی ما چقدر تفاهم داریم پریسا گفت نه چقدر؟

اونقدر که از بچگی مامانوم لباسامونوتو یک آفتاب پهن میکردن

 اونقدر که هر جفتمون وقتی به دنیا اومدی با ضربه نامردی دکتر گریه کردیم.

 دیگه آسمون و زمین و به خودش و عشقش چسبوند و

آخرش هم برای ماه عسل یک بلیط برای یک مسافرت دریایی رو به

 پرسا نشون داد و پریسا خودشو

انداخت تو بقل پسره .

پایان فصل اول

 (این داستان به سفارش یک دوست نوشته شده)نظر بدین تا داستان هارو زود تر بنویسم

|+| نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 فتو 2
|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 فتو
|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 برهان در زیر رادیکال
دیگر برای ماندن و رفتن برهانی لازم ندارم زیرا

از خدای آسمان سفید عشقی آتشین به ما رسیده

که تمام تنمان را در گرمای خود به صفت هایی که مال خداست

خداست نزدیک میکند آبی بودن پاک بودن .بی باکی از این جسم فیزیکی

و رسیدن به بوسه هایی از جنس صدا که می گوید: دوست دارم

بی همتا ما نند (((((((((پری من ))))))))))))))

او بزرگ است و به من هم بزرگ بودن را یاد می دهد

او سخاوتمند است که لبانش را تا آخر هستی وقف من کرده است

او در عین ظریف بودن خیلی مرد است که شانه هایش را فقط به من بخشیده

که من روی آنها گریه هایی از این لاله خونین تنم برایش سر بدهم

وای بسی بوسه .آرمش .پرواز در آسمان نیلی.بر بال پری

که من از آنها لذت ببرم آری این عشق است عشقی که مانند بهار برایم عزیز است

رنگش به رنگ قرمز شاهتوت های لبان اوست

عشق یعنی آرزوی  خوشبختی برای کسی  که مال  تو بوده

عشق یعنی خراب ساختن آسمان بی کس بر سر خودمان

یعنی یک سلام عاشقونه

یعنی خجالت

یعنی در ذهن خود ساعاتی با او رقصیدن

 

         

 بتی دارم زگرد گل            

      ز سنبل سایه بان دارد

معنی :عشقی دارم که گردی صورتش از گل زیبا تر است

و موهای پریشانش روی صورتش میریزد مثل سنبل میشود

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 مسخره
اولین بار بود که واسه آپ کردن برنامه داشتم

ولی اینقدر حالم خرابه که دوست دارم بعد نوشتن این مطلب بمیرم

روزهای اول با امید شروع شد

ولی پرده ها رفت کنار

جیگرم آتیش گرفت نمیدونی چقدر سخت خودمم باورم نمیشه

دارم آتیش میگیرم

به کی بدی کردم

دارم گریه میکنم  ولی چاره ندارم

بازم می خواد ۱ جدایی پیش بیاد

یکی تو این لجنا کمکم کنه من چرا آخه

خدا جون منو بگیر مگه من کیم که منو نمیکشی

دوست دارم تنمو تیکه تیکه کنن این جوری بمیرم

دستامو. چشامو.قلبمو.لبامو.جیگرمو وقتی مردم واسه یک نفر بفرستن

که بدون منو چقدر خار خدش کرده

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 در کوچه باغ بی کسی ما پروانه پر واز میکند با اشوه های فراوان
من همان پروانه هستم که روی گلی چون تو نشسته ام

آری من از تو زود تر رفتینیم با اولین باد سرد میروم

با اولین قدم فرار میکنم

با اولین نگاه میریزم خورد میشم

منم نفس میکشم

کجا تو این جهان هست که بشه با خدا حرف بزنی

داد بزنی تا  بمیری

خدا دوست دارم اینقدر نهره بزنی تا خفه بشی اما فایده نداره

بازم زنده ای بازم ۱ گل پیدا میشه روش بشینی بهترین راه اینکه

خودت و خفه کنی چون اگه عاشقشی بهش میرسی وصال آخ جون

۱ بار بهش میرسی واسه همیشه

این عشقم داره کم کم به جنون میرسه

دارم از این که نمی تونم بفهمم خدا چی هست از کجا اومده به کجا می ره

آیا منم با خودش میبره دارم چه غلطی مکنم خفخ میشم

هر روز که از خواب پا می شم تو دلم این عشق زندانی شده

جراءت گفتنش نیست آخ شاید لایقش نباشم نمی دونم نمی دونم وای وای

خسته ی خوشحالم از این چشم پاکی

                                                   از این شلوغی.بدون مردم خاکی

شبا به یاد خدای بی آلایش

                                                  در این فکرم که .کی؟میدهد جواب نیایش

من چشم خود را روی هر بدی.بستم

                                                به این امید که نشوم آدم شهوت پرستی

خداوندا خوشنودم ز کرده ی خود

                                                چن میدانم که هیچ آدم کثیف و پستی

                         نخواهد گرفت از من اشکال از روی پستی

                         

                        دانیال نبی نبودم که باشم بینا به هستی

                          ولی خواهم باشم محب خدای هستی

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 ناز تن با پارچه مخملی زرشکی
میدونی عشق یعنی چی ؟

یعنی وقتی بهت می گن عشقت تو جاده تصادف کرده و به رحمت خدا رفته

تو دچار حمله قلبی بشی و بمیری

یعنی شب بلند شی ببینی یکی دار نازو نوازشت میکنه چشاتو میبوسه

یعنی وقتی تو زمستون با هاش تو خیابون را میری احساس کنی بهاره

یعنی وقتی داری میمیری یکی که دوست داره  رو شاهرگش با چاقو یک قلب بکشه

یعنی نمره ۲۰گرفتن تو درس ریاضی

یعنی تو چشاش نگاه کنی و نتونی بگی من عاشقتم و به جاش بگی انشاالله خوش

بختشی

یعنی زیر آب خفشی

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 مادر
دیوانه بوی توست مادر

                              همیشه در قلب تو ست مادر

در بی کسی ها پناهی هست

                                آغوش مهربان توست مادر

هنگامی که رسد فرزند

                             آرامش مادر هست ۱۰۰چند

بی قرار ماست مادر

                                      همیشه سخاوتمند است مادر

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه سوم آبان 1386  |
 پا در خون
کف کفشاهای مان دل تنگه دلمان اند

خسته از اشک های که از چشمانمون روی زمین می افتند و ما لگدشون میکنیم

جنگل خسته است که ما درختارو می بریم

که واسه خودمون دستمال کاغذی درست کنیم و با هاش اشکاومنو

پاک کنیم تو خیابون همه دارن اشک میریزن دقت کن

آره پس بیا درد و دلاتو به من بگو شب که خاستی بخوابی

چون من  درچه ی قلبم گشاد شده همه ی درداتو به من بده

نترس ما خراب رفیقیم توکه مارو  عاشق خودت

کردی ...

|+| نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
 بالای آسمان
باران.خاک .بو

شمع. اشک.نور

برف.سرد.کوه

من.تو.آغوش

کوه.سرد.کوچ

راه .پا.سوسو

عشق.لب.مو

خدا.رب .رود

گرم.چای.دود

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 خدا وسه همه
الهی از عمر من بکاه

                            اما عذر نخواه

الهی عذر مرا بپذیر

                         بر ما عیب مگیر

الهی ترسانم از بدی خود

                          بیامرز  مرا به خوبی خود

میدانید انسان ها چقدر مقام و مرتبه بالایی دارند که

خالق آنها خداوند سدتار بوده

میدانید خدا چقدر بزرگ است

آن قدری که وقتی تو او را فراموش می کنی او و به یادت هست

اونقدر فروتن که چیزی که خودش آفریده مثل خاک رو زیر پای آدما ریخته

آیا تو چیزی که می آفرینی مزاری لگدش کنن   

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه هفتم مهر 1386  |
 هم اتاقی
هم اتاقی ...هم اتاقی...

برس به دادم....

 اونی که دلو دینم رو برده... خیلی وقته نکرده یادم

هم اتاقی ...ببین چگونه سیل اشکم شده روونه

درد جانسوزمو به جز تو به خدا هیچ کی نمیدونه

 هم اتاقی ...برو طبیب دل بیمارمو بیار

بهش بگو عاشقش غریبه...مرده از رنج انتظار

هم اتاقی ...هم اتاقی...

برس به دادم.... 

اونی که دلو دینم رو برده... خیلی وقته نکرده یادم.....

 

|+| نوشته شده توسط دانیال در شنبه هفتم مهر 1386  |
 زمستان
داشتم از مدرسه می آمدم خونه از تو برف صدای ناله می آمد ولی من بی نفاوت بودم

تصمیم گرفتم برم ببین صدای چی ؟ دیدم دختری در اثر سرما توان راه رفتن ندارد و روی برف ها

افتاده من برف ها را از روی صورتش زدم کنار چشماشو که باز کرد تو چشماش گرمایی

حس کردم که تمام بدنم رو گرما فرا گرفت تاله کنان میگفت کمک.من هم بهش گفتن نترس

 من اینجام انگار آروم شده بود لباسمو در آوردم انداخت روش کم کم داشت به هوش می آمد

با آرامی خواستی بلندش کردم بردمش به سمت خانه. خومه هم سرد بود شومینه

روشن کردم

وسعی کردم دخترک را گرم کنم لباس های خیسش را در آوردم

آرام آرام حالش بهتر شد شب کنار شومینه خابوندمش و بالا سرش خوابم برد

صبح از خواب بیدار شدم بقیش برا تو

|+| نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 سیب
سیب .خون .یادگاری

اشک .عشق .بوسه بازی

مرگ.رنگ.سفید

هم اتاقی.گیتار.برس به دادم

دل .سنگ.دوست

قلب.اتاق خالی.رگ بسته

دوست.یک چیز نایاب.کتاب

بوس.بچه.نوه

عشق.شدمنتها.بی کسی

خدا.عشق بازی.نماز

روزه .رسیدن به عشق .سختی

|+| نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 شمع
مرگ واسه آدماب خوب:

چراغ قوه (بچگی)=====لامپ (بلوغ)======نورافکن(پیری)======خورشید (بعد از مرگ)

مرگ واسه آدمابد:

چراغ قوه===شمع(بلوغ)===چوب کبریت (پیری .البته پر از عقده)=خاموش (بعد از مرگ)

|+| نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 خط میخی
اشتباهاتم را نمی زنم چون با ثانیه ثانیه آنها خاطره دارم

اشتباهاتم را از یاد نمیبرم چون برای آنها از خود گذشتم

اشتباهاتم را دور نمیریزم جون به آنها دل بستم

اشتباهاتم را نمی زنم چون برای بدست آوردنشان ضربه ها دیدم

اشتباهاتم را نمیشکنم چون مثل چشمانم برای زندگی لازم است

 

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386  |
 خشت هایی برای زندگی
بنام خدا

سلام بر همه کسانی که ذره ذره وجودشان لب ریز از احساسات و نشان دهنده

قدرت و عظمت خداوند بی همتاست 

دوستان خوب و بد بودیم زشت یا زیبا بودیم سال هاست که داریم راه

زندگی را با همه خوبی و بدی ها طی میکنیم به امید

داشتن آن زندگی دل خواه خود ولی یادمان باشد برای بدست آوردن

هر چیزی کارهای ناشایست نباید کرد زیرا باعث از بین رفتن آن ذره ها

خواهیم شد .

خوش بحال ساکنان پایین آبشار همیشه با هم خوشن همیشه به خدا نزدیکن

هر روز آبی بر تن میزنند و خستگی را به دست آب میسپارند

بوی محبت را با صدای خاک مخلوط میکنند و برای خود

خانه آرامی میسازند شاید آن ها هم سختی هایی دارند که می دانند ولی من

همه را با هم دوست دارم و صدای مردانی مهربان با قامت های کشیده و

اسب هایی سپید را می شنوم که می گویند دوست داشته باش تا

همیشه جاوید بمانی .اگر آب نداری که خستگی خود را  به آن بدی ابرهای آبی

آسمان که هست

|+| نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  |
 بنام کسی که می داند در من و تو چیست
میدانم صدای باد را میشناسی و بوی موج را احساس میکنی

اما کافی نیست تو می توانی شب مخملی را احساس کنی

تو می توانی ابر ها را صدا کنید

خدمت کاران را آژاد کنی و جان به آن ها دهی آره می توانی

اگه نمی نوانی خدایی کنی حداقل رفتارات مثل خدا باشه

(البته اگه می تونی خودتو یک لحظه جای خدا بذار ببین با چقدر آدم سر و کار دارد )

با ادب منظم من خودم شلخته هستم ولی از پاکی خوشم میاد

ببین چرا نمی خوای از این زندگی تکراری خودت و نجات بدی این نقاب

مسخره را بردار  حرف های خودتو فریاد بزن من  گوش می دم

و از این بترس که وقتی امروز با غرور روی این زمین راه میری

چند وقت دیگه همین زمین با ممهربونی میگه

بیا در آغوشم عزیزم

|+| نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه یازدهم شهریور 1386  |
 فروبردن در وسط میدان شهر (یعنی ادام در میدان شهر)
بوی.صدا . نقطه .اشک

همه از یک نقطه آغاز می شود این نقطه در عین کوچک سر و ته ندارد

آری عجیب جهانی است مواظب باش کامپوترت خیس نشه آخه این جا کف اقیانوس

ای کسانی که راه خود را گم کردید ای کسانی که مارا فرا موش کردید

دروازه های عدل به سوی همه باز است بیا

شقایق گل همیشه عاشق کسانی که تفریح را به چشم زندگی نگاه می کنند

آنهایی که زندگی را به چشم زمان نگاه می کنند و انسان هایی که مرگ را به چشم پایان

نگاه می کنند و خدا را وسیله کردند برای سود خود در دل های ما جایی ندارند و

خود به خود از جامعه عاشقان ترد می شوند که عظمت خدا تحمل آنها را ندارد

|+| نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه ششم شهریور 1386  |
 
 
بالا